تبليغاتX
Assassino the killer's handwriting
2011/10/3
...
Huuuu...!

ohhu uhu uh...

[hardly breathing]

MEDIC! 

...

I'm al...ive

...

save me!

+ Written by ASSASSINO & posted at 21:7 by ASSASSINO.
2010/9/9
THE END
this blog dead

+ Written by ASSASSINO & posted at 13:3 by ASSASSINO.
2010/9/3
آماده

I'm getting ready to die.

+ Written by ASSASSINO & posted at 17:0 by ASSASSINO.
2010/9/1
Arrived
I'm at home now

the peace is finished 

+ Written by ASSASSINO & posted at 10:15 by ASSASSINO.
2010/8/18
Things Need For Changing #1
I know that no one will read it but I have to post to stay alive.

Thinking about past is what I can do in this moment. It's 1:25 after midnight & I and don't even think about sleeping.
It's so frightening to not know about what has happned and what will.
I don't even know about what I did before. About the trashes I made & I destroyed. About graces I forgot. About wars I finnished before any one's win. About my extended life I had this year. And also about the handmade hates I'll make or destroyed. About the hearts that I'll beat or break. About that bloods that will wash my face.
About the holly blood. Blood of the night's angel who becomes a dark brown bird with black eyes. The bird that sings at mid night every night. And sleeps behind my room's window, chases me every where I go and stay at night & remembers me who am I. That blood is the holly blood.
It's the path for me to chang. Chang to the thing that not changes. The thing that is stabled, is standing, is dead.

Help me
Help me to make the red sword. The sword of war, sword of death, sword of hate. This sword is made of swears. Made of hateful thoughts of poor minds of nasty people. Help me to make it from the dark metal. Dark metal contains the gold from the heart of the peson you love, the silver from the bullet that you where shot & the iron from the statue of liberty in your town.
Help me to find lether from skin of the old woman who lives under the bakers. Who steals the burnt bread for her dog. Help me to make the cadle of infinite. The candle that never light up in the air.

I need to find the dark metal to make red sword to kill the black bird of night when it's singing at midnight of the moonless night in September to reach the holly blood.

Now is 1:25

Why do I need the holly blood? Read in the next post.
+ Written by ASSASSINO & posted at 1:41 by ASSASSINO.
2010/8/10
Assassino's missive
"Salam
Cherorin?

Aha! Az hameye shoma be khatere nakhoondan va nazar nazashtan too weblogatoon ozr mikham. Jaye khaili khoobi hastam. Estesna'an jaye hamatoon khali. Havasam be hamatoon hast.
Mote'assefane ye chand roozi mitoonid dar aramesh zendegi konid.

Kollan bale.
Dar zemn az hameye azizan khosoosan hakim abolghaseme ferdowsi be khatere Finglish neveshtan ma'zerat mikham.

Bad bakht va maflook bashid.
Assassino"
+ Written by ASSASSINO & posted at 21:31 by ASSASSINO.
2010/7/18
سرقت آشکار: مشکلات بی شمار آقای همایونی (مقدمه)ـ
آقای همایونی  از محل کارش - واقع در میدان ونک - به سمت خانه باز می گردد . آقای همایونی مدیرعامل یک شرکت بازرگانی است .

 منشی آقای همایونی یک خانم جوان است به نام آناهیتا . آناهیتا - که خیلی علاقه دارد او را " آنا " صدا کنند - به آقای همایونی علاقه دارد. آقای همایونی مدتهاست از این علاقه خبر دارد و همان روزی که متوجه قضیه شد حکم اخراج آنا را امضا کرد اما آنا او را تهدید کرد که اگر اخراج شود می رود کلانتری و می گوید آقای همایونی به او [...] کرده است . آقای همایونی هم مجبور شد با او کنار بیاید .

پایان روز کاری است . آقای همایونی با آنا خداحافظی می کند - آنا سرخ می شود - و در را باز می کند . پله ها را دانه دانه پایین می آید تا به پاگرد می رسد . در پاگرد یکی از کارکنان شرکت طلب مساعده دارد . موافقت نمی شود . کارمند او را تهدید می کند که اگر موافقت نشود او می رود به کلانتری و می گوید که آقای همایونی به منشی شرکتش [...] کرده است  .  موافقت می شود .

پاگرد بعدی . یکی دیگر از کارکنان مرخصی می خواهد تا برود برای همسرش گوشی بخرد چون فردا تولد همسرش است . موافقت نمی شود . کارمند او را تهدید می کند که اگر موافقت نشود او می رود به کلانتری و می گوید که آقای همایونی به منشی شرکتش [...] کرده است . موافقت می شود .

آقای همایونی وارد خیابان می شود . نفس عمیق می کشد . بوی گند دود او را به سرفه می اندازد . چند قدم می رود جلوتر . هوا بسیار گرم است . کت سفیدش را در می آورد ، تا می کند و روی دستش می اندازد . در دست دیگرش کیف چرمی اش است که دسته چکش در آن قرار دارد . یک چک سفید امضا هم هست . چند قدم جلوتر می رود . عینکش را در می آورد . عرق روی صورتش را خشک می کند . به رفتن ادامه می دهد .

به دکه ی روزنامه فروشی می رسد . یک " همشهری " بر می دارد تا در مسیر اخبار را مطالعه کند . پول خرد ندارد . 1000 تومانی به فروشنده می دهد و به جای روزنامه  فحش مادر تحویل می گیرد .

 در کنار خیابان می ایستد و منتظر تاکسی می شود . یک پیکان زرشکی مدل 68 جلویش ترمز می زند . آقای همایونی سوار می شود . سه نفر دیگر هم هستند : یک دختر جوان جلو نشسته ، یک زن و شوهر هم عقب نشسته اند. زن وسط است . غیرت مرد بالا می زند و جایش را با همسرش عوض می کند . بالاخره آقای همایونی می نشیند و مشغول مطالعه ی روزنامه اش می شود . تیتر روزنامه : " رکود وحشتناک بازار بورس حتی مسئولان را هم به تفکر واداشت " . مردی که کنار آقای همایونی است هم روزنامه را می خواند و آشکارا منتظر است آقای همایونی صفحه را ورق بزند و به بخش ورزشی برسد . آقای همایونی متوجه می شود و صفحه را ورق می زند . تیتر ورزشی : " کارشناس ورزشی : خانواده از ورزش مهم ترست و تغذیه ی مناسب پس از این دو در رتبه ی سوم جای می گیرد " مرد با اشتیاق مطلب را می خواند اما آقای همایونی با بی تفاوت فقط از روی ظاهرسازی صفحه را برانداز می کند .

دختر جوانی که جلو نشسته بود می خواهد پیاده شود . راننده ماشین را می زند بغل و میزان کرایه را اعلام می کند . دختر پول را به سمت راننده دراز می کند . راننده از قصد دست دختر را لمس می کند . آقای همایونی به رانند اعتراض می کند . راننده در جواب می گوید : " بهتر از [...] به منشی شرکته " . 200 متر جلوتر آقای همایونی هم پیاده می شود .

 یک نفر ژنده پوش که یک کیسه پر از جوراب دارد به سمت او می دود و می گوید : " 3 تا هزاره نمی خوای ؟ " آقای همایونی سرش را تکان می دهد یعنی : نه . دستفروش تهدید می کند : که اگر جوراب از او نخرد او می رود به کلانتری و می گوید که او به منشی شرکتش [...] کرده است . آقای همایونی 3 تا جوراب می خرد . 

وارد کوچه می شود . یک نفر می دود به سمتش . او سرایدار آقای همایونی است . خبری دارد : " آقا شرمنده ... آقا شارژ ماهیانتون رو هم بی زحمت ... ببخشیدا اگر همین الان پرداخت نکنید ، منم می رم به همه می گم که به منشی شرکتتون [...] کردین " آقای همایونی پول را به سرایدار می دهد. 

ناگهان یک موتوری به سرعت می آید و کیف آقای همایونی را  می زند . آقای همایونی شماره ی موتور را بر می دارد تا به کلانتری برود که ناگهان موتوری دور می زند و به آقای همایونی می گوید : " اگه از ذهنت رد شد که بری پیش پلیس ، مشکلی نیست ... فقط یهو دیدی ما هم رفتیم همونجا و گفتیم که تو به منشی شرکتت [...] کردی ... خود دانی " ... موتوری دور می شود ...

 بر می گردد به سمت خانه . توی کوچه پایش می رود روی پوست موز و با کمر می خورد زمین . کتش هم می افتد توی جوب و خیس می شود . به در ورودی می رسد . پستچی می آید و می گوید که برای آقای همایونی چیزی دارد . یک احضاریه ... یکی از چک های آقای همایونی برگشت خورده ... همایونی به پستچی انعام می دهد و وارد خانه می شود .

آقای همایونی پله ها را آرام آرام بالا می آید . پایش گیر می کند به پله و با سر می رود توی در . همسرش در را باز می کند . همایونی وارد خانه می شود . همسرش از او می پرسد : " امروز چطور بود ؟ "

آقای همایونی در جواب می گوید : " مثل همیشه ... " 


ارسال شده توسط بیل در وبلاگش

این داستان اشتباه است!
داستان واقعی را تا آنجایی که واقعی است از همین مطلب است. بقیه اش تحریف شده.

+ Written by ASSASSINO & posted at 22:23 by ASSASSINO.
2010/7/17
Fliped...

I've got a friend. We have same jobs. She has changed from someone who wrote about THE FACT and ONLY REAL THINGS. It meant she kills for reason(s). But after getting away from studying she became VIOLENT and changed her method. 

She became a SLAYER.
an ENEMY SLAYER.

This show's she became less reasonable while killing but more before & at the 1st step of killing someone.

Happy FLIPPING 
Assassino

+ Written by ASSASSINO & posted at 16:44 by ASSASSINO.
2010/7/17
The Difference...
What's the difference between HORSE & FROG?

Visit

 Us







 @





 www.MumbaiHangOut.Org

+ Written by ASSASSINO & posted at 10:0 by ASSASSINO.
2010/7/16
...افشاگری

آنکه از افشای رازش می ترسد حواسش جمع باشد.

+ Written by ASSASSINO & posted at 19:59 by ASSASSINO.
2010/7/14
!درخواستی

به در خواست دوستی که عکسی به عنوان دسته ی اول پست پیش این هم از عکس:

+ Written by ASSASSINO & posted at 21:18 by ASSASSINO.
2010/7/11
...اشک آور

دوستان نزدیک تر من می دانند خاطره ی من را از اشک آور؛ دست راستم هنوز می سوزد...

ولی!
برای ذکر مصیبت مزاحم نشدم؛ که برای تفسیر.

دو چیز اشک آور در دنیا وجود دارد: یکی بد و دیگری خوب؛ یکی در فاز گازی و دیگری فرافازی!...

اوّلی معرَّف حضور* اکثر شما هست؛ لوله ای باریک و چرخان به دور خود که ماده ای سفید از خود طراوش می کند به صورت گازی فلج کننده و سرمست کننده که در بدن وارد می شود و روح را بیرون می راند...

دیگری:...
حالا به دومین اشک آور که نیک است و خوش گریه آور که گهگاهی به هق هق می اندازد مخاطب را. 
فاز ندارد!...
یعنی به هر شکلی در آید: سخن، موسیقی، تصویر و حتّی توهم و تصور

مثالی از اولی در فضای مجازی نمی توانم بیاورم(!) ولی از دومی چرا که نه؟...

این تصویر را ببینید...

...نامش سنگسار است.

خانم معصومه (مسیح) علی نژاد بدین مضمون نثری نگاشته که در ادامه ی مطلب درج شده است

_______________________________
پاورقی:*-برخلاف آنچه مصطلح است معرَّف حضور درست است نه معرِّف حضور!


MORE...
+ Written by ASSASSINO & posted at 19:35 by ASSASSINO.
2010/7/7
If I knew...
اگه می دونستم باز هم راجع به چرچیل خواهم پستید توی پرانتز چرچیل نامه ی 4 نمی نوشتم پایانی!...

مطلب زیر را بخونید که خیلی قشنگه...



اسمش فلمينگ بود .

 کشاورز اسکاتلندي فقيري بود. 

يک روز که براي تهيه معيشت خانواده بيرون رفت، صداي فرياد کمکي شنيد که از باتلاق نزديک خانه مي آمد. وسايلشو انداخت و به سمت باتلاق دويد.اونجا ، پسر وحشتزده اي رو ديد که تا کمر تو لجن سياه فرو رفته بود و داد ميزد و کمک مي خواست. فلمينگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدريجي و وحشتناک نجات داد. 

روز بعد، يک کالسکه تجملاتي در محوطه کوچک کشاورز ايستاد.نجيب زاده اي با لباسهاي فاخر از کالسکه بيرون آمد و گفت پدر پسري هست که فلمينگ نجاتش داد. 
نجيب زاده گفت: ميخواهم ازتوتشکر کنم، شما زندگي پسرم را نجات داديد. 
کشاورز اسکاتلندي گفت: براي کاري که انجام دادم چيزي نمي خوام و پيشنهادش رو رد کرد.

 در همون لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعيتي بيرون اومد. نجيب زاده پرسيد: اين پسر شماست؟
 کشاورز با غرور جواب داد بله.” من پيشنهادي دارم.اجازه بدين پسرتون رو با خودم ببرم و تحصيلات خوب يادش بدم.اگر پسربچه ،مثل پدرش باشه، درآينده مردي ميشه که ميتونين بهش افتخار کنين” و کشاورز قبول کرد.

 بعدها، پسر فلمينگ کشاورز، از مدرسه پزشکي سنت ماري لندن فارغ التحصيل شد و در سراسر جهان به الکساندر فلمينگ کاشف پني سيلين معروف شد. سالها بعد ، پسر مرد نجيب زاده دچار بيماري ذات الريه شد. چه چيزي نجاتش داد؟ پني سيلين. اسم پسر نجيب زاده چه بود؟ وينستون چرچيل

+ Written by ASSASSINO & posted at 19:35 by ASSASSINO.
2010/7/7
توجه!...خلیج فارس را از دست عرب ها نجات دهید
با سلام

 فکر می کردم که بعد از تلاش های بیهوده اعراب در رابطه با تغییر نام خلیج فارس ، دیگه اونا اقدام دیگری نکنند. چند هفته پیش لینک پایین رو در یافت کردم. لازمه که بدونید ، در اون روز تقریباً 150،0000 نفر رای داده بودند و سهم ما تقریباً بیش از 79% در مقابل کمتر از 21% بود اما امروز تعداد رای دهنده ها به بیش از 364،000 نفر رسیده ولی با تاسف فراوان سهم ما از 79% به کمتر از 69% رسیده واین یک فاجعه است. یادتون باشه که این رای گیری مربوط به کمپین 1،000،000 امضای شرکت گوگل است و نذارید که دوباره نام خلیج فارس به خلیج ع ر ب ی تغییر پیدا کنه 

خوبه بدونید که شرکت گوگل مجبوره به هر درخواستی که به طور همزمان از طرف 5000 نفر و یا هر ارگان معتبر و ثبت شده ای ، بابت به رای گذاری یک قانون ، نام ، تعریف و . . . احترام بذاره پس رو این لینک کلیک کنید و رای بدید
http://www.persianorarabiangulf.com/index.php


+ Written by ASSASSINO & posted at 19:8 by ASSASSINO.
2010/7/6
...شاید
شاید...

شاید حالا وقتش باشه!...
وقتِ...
وقت اعلام این که من فقط چهارتا مطلب برداشت شده از اس ام اس و ای میل و دزدی از وبلاگ بقیه نیستم. من خودم هم می توانم بنویسم. من جز نظر دادن بلدم کار دیگه ای هم از خودم بکنم.

شاید حالا وقت این باشه که به خودم بیام و به یاد بیارم که من اینی نیستم که هستم. من اینی نیستم که بودم. من آنی هستم که می خواهم باشم. 

شاید من نخواهم...
نخواهم که...
نخواهم که تا آخر دنیا پشت نقابم پنهان شوم. نه!!!... منظورم این است که شاید نخواهم تا آخر دنیا نقابم را همه پنهان کنم. 

شاید من نخواهم که شما را بیشتر معطل کنم تا نوشته های بی سر و ته یه آدم خود خواه که از نداشتن مطلب این طور برای جلب توجه عربده ی خود را بر کیبوردش خالی می کند را بخوانید.

ولی...

همه ی این ها شاید بود. هر شایدی شاید نه ای هم دارد! 

شاید هم خب نه!

+ Written by ASSASSINO & posted at 18:23 by ASSASSINO.
2010/7/5
(چرچیل نامه(4،پایانی

مجلس عیش‌ حکومتى، وقتى چرچیل حسابى مست کرده بود؛ یکى از حضار، که خبرنگار هم بود، از روى حس کنجکاوى حرفه ایش (فضولى براى سوژه تراشى) پیش او رفت و در حالى که چرچیل سرش رو پایین انداخته بود و در عالم مستى چیزهاى نامفهومى زیر لب زمزمه مى‌کرد و مى‌خندید؛ 
گفت: آقاى چرچیل! (چرچیل سرش را بلند نکرد).
بلندتر تکرار کردآقـاى چرچیل (خبرى از توجه چرچیل نبود)
در شرایطى که صداش توجه دور و برى‌ها رو جلب کرده بود، براى اینکه بیشتر ضایع نشه بلافاصله سرش رو بالا گرفت و ادامه داد: شما مست هستید، شما خیلى مست هستید، شما بى اندازه مست هستید، شما به طور وحشتناکى مست هستید..!
چرچیل سرش رو بلند کرد در حالیکه چشمهاش سرخ رنگ شده بودن و کشـــدار حرف مى‌زد) به چشمهاى خبرنگار خیره شد و گفت:خانم ….شما زشت هستید، شما خیلى زشت هستید، شما بى اندازه زشت هستید، شما به طور وحشتناکى زشت هستید..! مستى من تا فردا صبح مى‌پره، مى‌خوام ببینم تو چه غلطى مى‌کنى

+ Written by ASSASSINO & posted at 14:36 by ASSASSINO.
2010/7/3
(چرچیل نامه(3

میگن یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو داشته… رد می شده… که از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش می رسه… بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن… رقیبه می گه من هیچوقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه… چرچیل در حالیکه خودش رو کج می کرده… می گه ولی من این کار رو می کنم

+ Written by ASSASSINO & posted at 18:38 by ASSASSINO.
2010/7/3

V

   R

   DROPS

+ Written by ASSASSINO & posted at 14:12 by ASSASSINO.
2010/7/2
(چرچیل نامه(2

یه روز چرچیل در مجلس عوام سخنرانی داشت.یه تاکسی می گیره،وقتی به محل می رسن،به راننده میگه اینجا منتظر باش تا من برگردم.راننده میگه نمیشه ،چون میخوام برم خونه و سخنرانی چرچیل را گوش کنم.چرچیل از این حرف خوشش میاد وبه راننده ۱۰ دلارمیده .راننده میگه: گور بابای چرچیل ،هر وقت خواستی برگرد!

 

+ Written by ASSASSINO & posted at 14:27 by ASSASSINO.
2010/7/1
Remember...
Remember remember 

                          11th of Septamber...

+ Written by ASSASSINO & posted at 12:42 by ASSASSINO.
2010/6/30
چرچیل نامه(1)

نانسی آستور- (اولین زنی که در تاریخ انگلستان به مجلس عوام بریتانیای کبیر راه یافته و این موفقیت را در پی پاسخگویی و جسارتهایش بدست آورده بود) - روزی از فرط عصبانیت به وینستون چرچیل (نخست وزیر پرآوازه وقت انگلستان) رو کرد و گفت :من اگر همسر شما بودم توی قهوتان زهر می کردم .

چرچیل ( با خونسردی تمام ونگاهی تحقیرآمیز) : من هم اگر شوهر شما بودم می خوردمش.

+ Written by ASSASSINO & posted at 12:59 by ASSASSINO.
2010/6/28
Me...
Me is crying.
He is so sad.


Do you know who is me? I mean he?

+ Written by ASSASSINO & posted at 23:20 by ASSASSINO.
2010/6/26
comming soon
Just wait...

drops are comming

                   soon...

+ Written by ASSASSINO & posted at 0:43 by ASSASSINO.
2010/6/22
؟؟؟چرا
واقعاً نمی دونم چی از مردم کم میشه اگه نظر بدن؟

تورو جون هرکی دوست داری نظر بده.
فحش هم حتی خواستی بنویس ولی نظر بده.

+ Written by ASSASSINO & posted at 13:0 by ASSASSINO.
2010/6/20
تبریک مجدد!...
-مجدداً تبریک!
-این بار دیگه چرا؟ 
-چون بدون اون فیلتر شکن دارم پست می دم. 
-یعنی فیلتر شکنتو عوض کردی؟ 
-نه احمق!... 
-پس دیگه تو ایران نیستی؟... 
-وای نه شاسکول!... 
-هِهههههههه...! بی ادب 
-ببخشید! 
-به مامان میگم! 
-به جهنم! 
-حالا چرا دیگه از اون فیلتر شکن استفاده نمی کنی؟ 
-چون بلاگفا دیگه فیلتر نیست. 
-او! راست میگی?!... 
[دو باره هر دو باهم رو به دوربین می کنند و یک صدا می گویند:] 
-پس دوستان عزیز شما هم در وبلاگ بلاگفایتان پست بگذارید.
+ Written by ASSASSINO & posted at 23:20 by ASSASSINO.
2010/6/20
تبریک...
-مبارک باشه -چی؟ -یعنی خبر نداری؟ -نه! مگه چه خبر شده؟ -ارتش سایبری امام محمود(لع) سایت لینک شده ی خودشون تو صفحه ی فیلتر هم فیلتر کردند! -متوجه منظورت نمی شم!؟... -بابا بلاگفا فیلتر شده! -پس چطوری داری پست می ذاری؟!... -با این!: http://mmoradi007.persiangig.com/u995.zip -او چه خوب! [هر دو صورتشان را به سمت دوربین می کنند و با هم می گویند:] -پس شما هم با آن اینترنت را آزاد تجربه کنید. ________________________ کمی تقلید از bill-bill

+ Written by ASSASSINO & posted at 22:22 by ASSASSINO.
2010/6/17
خبر فوری و مهم: این چه ننگیست؟!...
اسسینو نیوز:
                 طبق آخرین اخبار علت تغییر مکان جناب آقای #####(شطرنجی) که به تازگی از اینجا به اینجا متواری شده، فاش شد.


حالا خداییش آخه این چه ننگیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



+ Written by ASSASSINO & posted at 20:28 by ASSASSINO.
2010/6/8
آرزوهايي براي تو، كه سبز مي خواهمت!

آرزوهايي براي تو، كه سبز مي خواهمت!

اول از همه برايت آرزومندم كه سبز شوي،

و اگر هستي، جهان را هم سبز بخواهي،

و اگر اينگونه نيست، دوران زردي ات كوتاه باشد،

و پس از اين خزان، زنده بماني و عاشق بهار شوي.

آرزومندم كه زمستانت فرا نرسد، اما اگر پيش آمد،

بداني چگونه به دور از آفت هاي خزان و سرماي زمستان زندگي كني.

برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي،

برخي منتقد، و برخي همراه

از رنگهاي سبز و قرمز و آبي و سفيد و...

كه دست كم يكي در ميانشان

بي ترديد مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگي بدين گونه است،

برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشي،

نه كم و نه زياد، درست به اندازه،

تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهد،

كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد،

تا كه زياده به خودت غرّه نشوي.

و نيز آرزومندم مفيدِ فايده باشي

نه خيلي غيرضروري،

تا در لحظات سخت

وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است

همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

مهم نيست كارهاي بزرگي انجام بدهي،

مهم اين است كارهاي كوچك را با عشقي بزرگ انجام بدهي.

و اين يعني مفيد بودن.

همچنين، برايت آرزومندم صبور باشي

نه با كساني كه خودي هستند و اشتباهات كوچك مي كنند

چون اين كارِ ساده اي است،

بلكه با كساني كه خودي نمي داني و اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير مي كنند

و با كاربردِ درست صبوري ات براي همه آنها نمونه شوي.

و اميدوام اگر جوان كه هستي

خيلي به تعجيل، رسيده نشوي و به مقام بزرگي نرسي!

و اگر رسيدي، خوب تاريخ خوانده باشي و به عبرتهاي آن احترام بورزي!

و اگر پيري، به جواني احترام بگذاري و تسليم نااميدي نشوي!

چرا كه هر سنّي خوشي و ناخوشي خودش را دارد

و لازم است بگذاريم در ما جريان يابند.

اميدوارم حيواني را نوازش كني!

به پرنده اي دانه بدهي، و به آواز يك سَهره گوش كني!

وقتي كه آواي سحرگاهيش را سر مي دهد.

چرا كه به اين طريق

احساس زيبائي خواهي يافت، به رايگان. 
اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني

هرچند خُرد بوده باشد

و با روئيدنش همراه شوي. سبز شوي. بالنده شوي.

تا دريابي چقدر زندگي در سبزي يك درخت وجود دارد.

و چقدر زندگي در ميانه اين مردم است...

بعلاوه، آرزومندم روزي حكومتت را خودت انتخاب كني

زيرا در عمل به آن نيازمندي

و براي اينكه چندوقت يك بار

عكس رئيس جمهورت را جلو رويت بگذاري و بگوئي: "اين انتخاب من است".

فقط براي اينكه روشن كني كدامتان اربابِ ديگري است!

و در پايان، اگر مرد باشي، آرزومندم زن حق طلبي داشته باشي

و اگر زني، شوهر حق خواهي داشته باشي

كه اگر فردا در زندان باشيد، يا پس فردا شادمان در آزادي قدم بزنيد؛

باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بيآغازيد.

اگر همه ي اينها كه گفتم فراهم شد؛

ديگر چيزي نمانده تا برايت آرزو كنم.

پس تو برايم آرزو كن. كه تو خوشبخت تري. كه تو سبز تري...


ویکتور هوگو(!)

+ Written by ASSASSINO & posted at 19:57 by ASSASSINO.
2010/6/1
رسوایی شیخ

روزی شیخ ما بر کرسی بنشسته و شاد در افکار خویش غرقه بود. ظریفی از او پرسید:«تو را چه شده است ای شیخ که چنین در خوشی خود سلوک می کنی؟» در پاسخ داستانی گفت بس اسف بار آن گونه که از نقل آن شرم دارم.

بگذشت و زین خیال ساعتی بگذشت و وی به تَوَلبُل* اشتغال گزید که ناگه در حمله ای دست وی به درد آمد و نه تنها از فعل خود دست کشید که از آن حالت مسرور پای در غم نهاد. ظرافت خرج کردم وز او جُستِ علت کردم. در پاسخ مرا توضیح بنمود که:«فردا شامگاه قراری باشد ما را در خرم سرایی با صاحبانی بس خوش کردار که بدانها مصاحبت داشتستیم و در جابون و آنها را باشد زیبارویی و با یکدگر تمثالی هست که مرا بود رخ و لعبتی بس شیرین تبار که نامش حتی به نامم متشابه بودست و بسیار مرا در وی دل باشد»و بس یاوه گفت و خزعبل بافت که به مقوله ی مورد بحث. گفت«از دیرین بر آن پیمان داشتستم که با او بَدامِنة** دست گیریم و با وی بر انتقال پرین گوی بکوشیم و بر آزمون فردا سخن رانیم که از این علت مرا تابی نیست تا با وی ملاعبت کنم و مر او را نزدیک شوم و او را بدین مسلک صحبت کنم.» اشک بر چشمان چون گاوش حلقه بسته و خود را ملامت کردی که ای کاش چشمان زین قلیل خوشی فروبستن و بس ادعیه که حماقت و رسوایی از وی طراواندی.

از قرار بدان شب بود مجلسی مزین به بازیگران جان که در آن جا به دلاوری ها در عرصه مخاطرت کردندی و مارا توصیت و اندرز ارزانی کردندی که ما را بس خوش آمد. در آن مجلس پس از فرض واجب به خانقاه سخن ورزی بازگشتیم که قرعه زدندی و هدیه دادندی بردکاران را که ما هر دو منتخب گشته ولکن از سر کم اهمیتی و گزینش پرهیز زین پیر زن عشوه گر دهر بر دریافت آن خود ننمودمی که از صحابه و یاران دو برآمدند تا مرا حق از آنان بستانند کزان دو جزا یکی بر یاران بخشیدمی و ایشان را درود بفرستادمی. حال نکته اینجا بود که شیخ که با ما مشایعت و معاشرت گزیده بود از دور دوستی  دیرین و یار غاری یافت که ما را به خاطرتی متذکر بود. از این قرار بود که بر کاروانی که به بسیار از هم پیمانان و عزیزان در سپاهان به مناظرت آثار قدما همی پرداختیم. در مسیر بازگشت از کارگاه ساخت پولاد مبارکه بر قافله بودیم که شیخ مارا از گذشته خبر داد که داشتند همجواری بر یک سن که وی در کسب علم سالی جهش کرده بود. آن هم جوار هم او بود که در خانقاه ملاقات کردیم. همجوار تا به ثالث سال تدرس شیخ در مکتب در نظر می انگاشت که آن مکتب بر وضع اختلاط می گذرد زیرا از آن جا که شیخ را از أُنَثا پنداشتی و بدان خاطر که بر آن مکتب گذر میکرد این خیال را معرض شد که مکتبی هم ذکور و هم اناث گذر کنند مختلط است. این خاطرت که سبب فسوسی بر شیخ در سیماهای یاران شد پایان یافت و من در رخ همجوار شیخ که در ایوانی بنشسته بود که مادر مقابل آن، نگریستمی و با خود گفتم ای دریغا آن ادیب والدین که انگلی چون تو بر آنها سماجت کردست و هیچ را نرسیدمی جز رسوایی شیخ.

جز این نبود نکته تا عارض شوم تمّت.

 

 

*-تولبل: مصدر جعلی بمعنای والیبال بازی کردن

**-در گذشته به جفت راکت های بدمینتون بدامنه میگفتند(!)

+ Written by ASSASSINO & posted at 20:18 by ASSASSINO.
2010/5/24
Freeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeedom
have a free Internet with me

I am U9.95

+ Written by ASSASSINO & posted at 21:15 by ASSASSINO.