
آقای همایونی در جواب می گوید : " مثل همیشه ... "
این داستان اشتباه است!
داستان واقعی را تا آنجایی که واقعی است از همین مطلب است. بقیه اش تحریف شده.
I've got a friend. We have same jobs. She has changed from someone who wrote about THE FACT and ONLY REAL THINGS. It meant she kills for reason(s). But after getting away from studying she became VIOLENT and changed her method.
This show's she became less reasonable while killing but more before & at the 1st step of killing someone.
دوستان نزدیک تر من می دانند خاطره ی من را از اشک آور؛ دست راستم هنوز می سوزد...
دو چیز اشک آور در دنیا وجود دارد: یکی بد و دیگری خوب؛ یکی در فاز گازی و دیگری فرافازی!...
اوّلی معرَّف حضور* اکثر شما هست؛ لوله ای باریک و چرخان به دور خود که ماده ای سفید از خود طراوش می کند به صورت گازی فلج کننده و سرمست کننده که در بدن وارد می شود و روح را بیرون می راند...
مثالی از اولی در فضای مجازی نمی توانم بیاورم(!) ولی از دومی چرا که نه؟...
این تصویر را ببینید...

...نامش سنگسار است.
خانم معصومه (مسیح) علی نژاد بدین مضمون نثری نگاشته که در ادامه ی مطلب درج شده است
_______________________________
پاورقی:*-برخلاف آنچه مصطلح است معرَّف حضور درست است نه معرِّف حضور!
مطلب زیر را بخونید که خیلی قشنگه...
اسمش فلمينگ بود .
يک روز که براي تهيه معيشت خانواده بيرون رفت، صداي فرياد کمکي شنيد که از باتلاق نزديک خانه مي آمد. وسايلشو انداخت و به سمت باتلاق دويد.اونجا ، پسر وحشتزده اي رو ديد که تا کمر تو لجن سياه فرو رفته بود و داد ميزد و کمک مي خواست. فلمينگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدريجي و وحشتناک نجات داد.
بعدها، پسر فلمينگ کشاورز، از مدرسه پزشکي سنت ماري لندن فارغ التحصيل شد و در سراسر جهان به الکساندر فلمينگ کاشف پني سيلين معروف شد. سالها بعد ، پسر مرد نجيب زاده دچار بيماري ذات الريه شد. چه چيزي نجاتش داد؟ پني سيلين. اسم پسر نجيب زاده چه بود؟ وينستون چرچيل
فکر می کردم که بعد از تلاش های بیهوده اعراب در رابطه با تغییر نام خلیج فارس ، دیگه اونا اقدام دیگری نکنند. چند هفته پیش لینک پایین رو در یافت کردم. لازمه که بدونید ، در اون روز تقریباً 150،0000 نفر رای داده بودند و سهم ما تقریباً بیش از 79% در مقابل کمتر از 21% بود اما امروز تعداد رای دهنده ها به بیش از 364،000 نفر رسیده ولی با تاسف فراوان سهم ما از 79% به کمتر از 69% رسیده واین یک فاجعه است. یادتون باشه که این رای گیری مربوط به کمپین 1،000،000 امضای شرکت گوگل است و نذارید که دوباره نام خلیج فارس به خلیج ع ر ب ی تغییر پیدا کنه
خوبه بدونید که شرکت گوگل مجبوره به هر درخواستی که به طور همزمان از طرف 5000 نفر و یا هر ارگان معتبر و ثبت شده ای ، بابت به رای گذاری یک قانون ، نام ، تعریف و . . . احترام بذاره
پس رو این لینک کلیک کنید و رای بدید
http://www.persianorarabiangulf.com/index.php
شاید حالا وقتش باشه!...
وقتِ...
وقت اعلام این که من فقط چهارتا مطلب برداشت شده از اس ام اس و ای میل و دزدی از وبلاگ بقیه نیستم. من خودم هم می توانم بنویسم. من جز نظر دادن بلدم کار دیگه ای هم از خودم بکنم.
شاید حالا وقت این باشه که به خودم بیام و به یاد بیارم که من اینی نیستم که هستم. من اینی نیستم که بودم. من آنی هستم که می خواهم باشم.
شاید من نخواهم...
نخواهم که...
نخواهم که تا آخر دنیا پشت نقابم پنهان شوم. نه!!!... منظورم این است که شاید نخواهم تا آخر دنیا نقابم را همه پنهان کنم.
شاید من نخواهم که شما را بیشتر معطل کنم تا نوشته های بی سر و ته یه آدم خود خواه که از نداشتن مطلب این طور برای جلب توجه عربده ی خود را بر کیبوردش خالی می کند را بخوانید.
ولی...
همه ی این ها شاید بود. هر شایدی شاید نه ای هم دارد!
شاید هم خب نه!

میگن یه روز چرچیل داشته از یه کوچه باریکی که فقط امکان عبور یه نفر رو داشته… رد می شده… که از روبرو یکی از رقبای سیاسی زخم خورده اش می رسه… بعد از اینکه کمی تو چشم هم نگاه می کنن… رقیبه می گه من هیچوقت خودم رو کج نمی کنم تا یه آدم احمق از کنار من عبور کنه… چرچیل در حالیکه خودش رو کج می کرده… می گه ولی من این کار رو می کنم
یه روز چرچیل در مجلس عوام سخنرانی داشت.یه تاکسی می گیره،وقتی به محل می رسن،به راننده میگه اینجا منتظر باش تا من برگردم.راننده میگه نمیشه ،چون میخوام برم خونه و سخنرانی چرچیل را گوش کنم.چرچیل از این حرف خوشش میاد وبه راننده ۱۰ دلارمیده .راننده میگه: گور بابای چرچیل ،هر وقت خواستی برگرد!

نانسی آستور- (اولین زنی که در تاریخ انگلستان به مجلس عوام بریتانیای کبیر راه یافته و این موفقیت را در پی پاسخگویی و جسارتهایش بدست آورده بود) - روزی از فرط عصبانیت به وینستون چرچیل (نخست وزیر پرآوازه وقت انگلستان) رو کرد و گفت :من اگر همسر شما بودم توی قهوتان زهر می کردم .
چرچیل ( با خونسردی تمام ونگاهی تحقیرآمیز) : من هم اگر شوهر شما بودم می خوردمش.
تورو جون هرکی دوست داری نظر بده.
فحش هم حتی خواستی بنویس ولی نظر بده.
اول از همه برايت آرزومندم كه سبز شوي،
و اگر هستي، جهان را هم سبز بخواهي،
و اگر اينگونه نيست، دوران زردي ات كوتاه باشد،
و پس از اين خزان، زنده بماني و عاشق بهار شوي.
آرزومندم كه زمستانت فرا نرسد، اما اگر پيش آمد،
بداني چگونه به دور از آفت هاي خزان و سرماي زمستان زندگي كني.
برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي،
برخي منتقد، و برخي همراه
از رنگهاي سبز و قرمز و آبي و سفيد و...
كه دست كم يكي در ميانشان
بي ترديد مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگي بدين گونه است،
برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشي،
نه كم و نه زياد، درست به اندازه،
تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهد،
كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا كه زياده به خودت غرّه نشوي.
و نيز آرزومندم مفيدِ فايده باشي
نه خيلي غيرضروري،
تا در لحظات سخت
وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است
همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
مهم نيست كارهاي بزرگي انجام بدهي،
مهم اين است كارهاي كوچك را با عشقي بزرگ انجام بدهي.
و اين يعني مفيد بودن.
همچنين، برايت آرزومندم صبور باشي
نه با كساني كه خودي هستند و اشتباهات كوچك مي كنند
چون اين كارِ ساده اي است،
بلكه با كساني كه خودي نمي داني و اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير مي كنند
و با كاربردِ درست صبوري ات براي همه آنها نمونه شوي.
و اميدوام اگر جوان كه هستي
خيلي به تعجيل، رسيده نشوي و به مقام بزرگي نرسي!
و اگر رسيدي، خوب تاريخ خوانده باشي و به عبرتهاي آن احترام بورزي!
و اگر پيري، به جواني احترام بگذاري و تسليم نااميدي نشوي!
چرا كه هر سنّي خوشي و ناخوشي خودش را دارد
و لازم است بگذاريم در ما جريان يابند.
اميدوارم حيواني را نوازش كني!
به پرنده اي دانه بدهي، و به آواز يك سَهره گوش كني!
وقتي كه آواي سحرگاهيش را سر مي دهد.
چرا كه به اين طريق
احساس زيبائي خواهي يافت، به رايگان.
اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئيدنش همراه شوي. سبز شوي. بالنده شوي.
تا دريابي چقدر زندگي در سبزي يك درخت وجود دارد.
و چقدر زندگي در ميانه اين مردم است...
بعلاوه، آرزومندم روزي حكومتت را خودت انتخاب كني
زيرا در عمل به آن نيازمندي
و براي اينكه چندوقت يك بار
عكس رئيس جمهورت را جلو رويت بگذاري و بگوئي: "اين انتخاب من است".
فقط براي اينكه روشن كني كدامتان اربابِ ديگري است!
و در پايان، اگر مرد باشي، آرزومندم زن حق طلبي داشته باشي
و اگر زني، شوهر حق خواهي داشته باشي
كه اگر فردا در زندان باشيد، يا پس فردا شادمان در آزادي قدم بزنيد؛
باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بيآغازيد.
اگر همه ي اينها كه گفتم فراهم شد؛
ديگر چيزي نمانده تا برايت آرزو كنم.
پس تو برايم آرزو كن. كه تو خوشبخت تري. كه تو سبز تري...
ویکتور هوگو(!)
روزی شیخ ما بر کرسی بنشسته و شاد در افکار خویش غرقه بود. ظریفی از او پرسید:«تو را چه شده است ای شیخ که چنین در خوشی خود سلوک می کنی؟» در پاسخ داستانی گفت بس اسف بار آن گونه که از نقل آن شرم دارم.
بگذشت و زین خیال ساعتی بگذشت و وی به تَوَلبُل* اشتغال گزید که ناگه در حمله ای دست وی به درد آمد و نه تنها از فعل خود دست کشید که از آن حالت مسرور پای در غم نهاد. ظرافت خرج کردم وز او جُستِ علت کردم. در پاسخ مرا توضیح بنمود که:«فردا شامگاه قراری باشد ما را در خرم سرایی با صاحبانی بس خوش کردار که بدانها مصاحبت داشتستیم و در جابون و آنها را باشد زیبارویی و با یکدگر تمثالی هست که مرا بود رخ و لعبتی بس شیرین تبار که نامش حتی به نامم متشابه بودست و بسیار مرا در وی دل باشد»و بس یاوه گفت و خزعبل بافت که به مقوله ی مورد بحث. گفت«از دیرین بر آن پیمان داشتستم که با او بَدامِنة** دست گیریم و با وی بر انتقال پرین گوی بکوشیم و بر آزمون فردا سخن رانیم که از این علت مرا تابی نیست تا با وی ملاعبت کنم و مر او را نزدیک شوم و او را بدین مسلک صحبت کنم.» اشک بر چشمان چون گاوش حلقه بسته و خود را ملامت کردی که ای کاش چشمان زین قلیل خوشی فروبستن و بس ادعیه که حماقت و رسوایی از وی طراواندی.
از قرار بدان شب بود مجلسی مزین به بازیگران جان که در آن جا به دلاوری ها در عرصه مخاطرت کردندی و مارا توصیت و اندرز ارزانی کردندی که ما را بس خوش آمد. در آن مجلس پس از فرض واجب به خانقاه سخن ورزی بازگشتیم که قرعه زدندی و هدیه دادندی بردکاران را که ما هر دو منتخب گشته ولکن از سر کم اهمیتی و گزینش پرهیز زین پیر زن عشوه گر دهر بر دریافت آن خود ننمودمی که از صحابه و یاران دو برآمدند تا مرا حق از آنان بستانند کزان دو جزا یکی بر یاران بخشیدمی و ایشان را درود بفرستادمی. حال نکته اینجا بود که شیخ که با ما مشایعت و معاشرت گزیده بود از دور دوستی دیرین و یار غاری یافت که ما را به خاطرتی متذکر بود. از این قرار بود که بر کاروانی که به بسیار از هم پیمانان و عزیزان در سپاهان به مناظرت آثار قدما همی پرداختیم. در مسیر بازگشت از کارگاه ساخت پولاد مبارکه بر قافله بودیم که شیخ مارا از گذشته خبر داد که داشتند همجواری بر یک سن که وی در کسب علم سالی جهش کرده بود. آن هم جوار هم او بود که در خانقاه ملاقات کردیم. همجوار تا به ثالث سال تدرس شیخ در مکتب در نظر می انگاشت که آن مکتب بر وضع اختلاط می گذرد زیرا از آن جا که شیخ را از أُنَثا پنداشتی و بدان خاطر که بر آن مکتب گذر میکرد این خیال را معرض شد که مکتبی هم ذکور و هم اناث گذر کنند مختلط است. این خاطرت که سبب فسوسی بر شیخ در سیماهای یاران شد پایان یافت و من در رخ همجوار شیخ که در ایوانی بنشسته بود که مادر مقابل آن، نگریستمی و با خود گفتم ای دریغا آن ادیب والدین که انگلی چون تو بر آنها سماجت کردست و هیچ را نرسیدمی جز رسوایی شیخ.
جز این نبود نکته تا عارض شوم تمّت.
*-تولبل: مصدر جعلی بمعنای والیبال بازی کردن
**-در گذشته به جفت راکت های بدمینتون بدامنه میگفتند(!)